حدیث نفس (قسمت ۱و2) / ایرج رحمانپور
غبار کودتا تازه فرومی نشیند که ما با فاصله هایی کم پا به عرصه وجود می گذاریم. تکانه ای شدید گویی پرشیای حالا دیگر ایران شده ی ما، خواسته از سیاره زمین جدا شود و در بیکرانی دوردست سرگردان بماند که با هزار ترفند توسط خودی و بیگانه دوباره بر پیکر زمین با هزاران میخ و پرچ و چسب وصله می شویم با زخم هایی عمیق با استخوان هایی لای زخم و عفونت هایی جانکاه که در پیش است و بهبودی هایی که خیلی ساده دست نخواهد داد. درست در این شرایط برعکس همه کسانی که آغاز دهه ی چهل خورشیدی کوچ آنها را به شهر ها رقم می زد، پدرم ما را به کوهدشت و بعد از آن به پاپل مادیان رود آورده بود و حالا در منظومه شمسی، کره زمین، آسیا نزدیکی های خط استوا ایران در غرب زاگرسش در استانی به نام لرستان در شهر کوچکی به نام کوهدشت من و بهترین دوستم در ماه های بعدی در کلاس اول دبیرستان ششم بهمن بعد از یک دعوای نه چندان جدی کنار تخته سیاهی که او رویش نوشته فروغ ادبیات به هم سلام می کنیم، چشم در چشم و این نگاه،نگاه نسلی در چشم هم نسلش است در گستره ی سرزمین بزرگی به نام ایران، که حالا هر کس می خواهد بداند دوستش همینگوی را می شناسد، جک لندن خوانده است، می داند رمان چست. پولیسی خوانده یا نه، مجله چی؟ می خواند؟ تهران مصور می داند چیست؟ جوانان، اطلاعات هفتگی، روزنامه و …
چشم در چشم عبوری راز آلوده در جان یکدیگر پرس و جویی به سرعت یک خواب، به دست آوردن شناختی به سرعت برق در چشم بر هم زدنی که تو هم هستی و اینجا گویی تضمین داده شده بود توسط هزاران معتمد شناخته و ناشناخته که اینجا سالم ترین میعاد گاه و امن ترین مکان برای نشاء کردن نهال دوستی است.
جغرافیای من و محمد حسین آزادبخت علی رغم کوچکی و گمنامی در سطح کشور برای خودش کسی بود هر چند دور از چشم تاریخ ولی اینجا همانجاست که به سپاهیان دولت مرکزی، گوشت یابو خوراندند. صاحبان معبد خوشناموند، نقاشی های میرملاس و شهر تازه پیدا شده ی سرخ دم لکی بدون کوچکترین آشنایی با تاریخ مکتوب و یا توان به جا آوردن میراث گذشته ، خودشان را از اعقاب شاهان و سلاطین باستانی می دانند. نام های شاهنامه ای و مکان هایی با نام های باستانی، شاهنشینی بی بدیل که تا همین دیروز بر بیشتر استان حکم می راند، والی پشت کوه و پیش کوه اینجا پنجه در پنجه می انداختند و نظرعلی شاه به دل شیخ خزعل و رضا شاه به یک اندازه خوف می انداخت. دیروز پیش از انقلاب بیشتر مدیران و استانداران برخی از شهر های بزرگ ایران از چند خانواده کوهدشتی به بار می آمدند. تا بهمن ۱۳۵۷ با نفوذ ترین دیپلمات بین ایران و آمریکا از بچه های طرهانی است. جغرافیای بغرنج و پر از تناقضی از آئین های تازه و کهن، بر غروب هایش داوود با اسبی سپید حکم می راند و سپیده دمانش را طنین اذان هایی با لهجه ای بومی پر می کند که از مسجد تازه ساخته شده به آسمان بلند است و هنوز با احتیاط آب بر آتش می ریزند. آتش حرمت است. خورشید بزرگترین مقدس همه ی آسمان هاست ماه بر ترانه و احساس و عاطفه سلطانی بی رقیب است. از طرفی روحانی تقریباً آرامی که اهل اینجا نیست، ارتباطی پنهان را با مجتهدی تبعیدی در عراق مدیریت می کند. باز ماندگان حزب توده هنوز نیمچه نام و نشانی دارند و همزمان خبر پیروزی این ویا آن جوان کوهدشتی را در رسانه های آن روزگار میشد دنبال کرد.از یک طرف نفرتی عمیق و عشیره ای از دولت و مرکز و از سویی در همه ی جشن های شاهانه مانند چهارم آبان و ششم بهمن گرد می آیند و پای میکوبند. در این جغرافیای عجیب و غریب که رودخانه ای نه چندان پر آب دو نیمه اش کرده. حالا دارد اتفاقی می افتد. قرار است از این به بعد هر کس فرزند خودش باشد. قرار است تعلق به یکی از دو بلوک قدرت این یا آن سوی رودخانه، تعیین کننده ی هویت کسی نباشد.
محمد حسین آزادبخت که انشاء خوب می نویسد و کتاب خوانده است، یک سر و گردن بالاتر است از هر خان زاده ای. دوست تازه یافته ی من به سرعت از طرف دبیر های کنجکاو دبیرستان که شاخک های حسیشان به دنبال بچه های چیز بلد، این طرف وآن طرف سرک می کشید، دریافته بودند که در محمد حسین آزادبخت چیز های هست که در خیلی های دیگر یا کم است یا اصلاً وجود ندارد. آنها متوجه هوای تازه ای در کشور شده بودند. حالا دیگر ماهی سیاه کوچولو نوشته یک معلم مدرسه تبریزی بین همه دست به دست می شد. همین رمز آشنایی، کافی بود که داوطلبان فردایی که قرار است، عده ای از همه چیز خود بگذرند، کشف شود. از همین کوره راه بود که به سرعتی وصف ناپذیر محمد حسین و افرادی مثل او دیگر می دانستند، شاملویی هست. فروغ فرخزادی هست در پس زمینه ی همه اینها مردی شمالی تکیده و تاس به نام نیما هست که ادبیات را زیر و رو کرده است. حالا دیگر دانستیم که شب کنایه ای است به وضعیت موجود. بهار، گل، رهایی، کبوتر، سفیدی همه رمز واژگانی برای ترسیم آینده اند.
برای عبور از این قسمت دوستان را حواله می دهم به نوشته ی محمد حسین آزادبخت در مورد هوشنگ رئوف که می ترسم تکرار شونده بنویسم مثل نوشتن از روی دست محمد حسین ولی من و او علی رغم آشنایی با این عوالم تازه پیشینه ای مشترک داشتیم که از هزاران سال پیش چرا و چگونه؟ نسل به نسل مردمان این جغرافیا هر چه را که در رویا و واقع می ساختند و می پرداختند به نسل بعدی منتقل می کردند. حالا مادر بزرگ مقتدر محمد حسین در باباقلی و مادر بزرگ من در پاپل مادیان رود وارث تمدنی دور و دراز بودند که در عین نبودن عامل خواندن و نوشتن، می دانستند در قالب متل، داستان، پاچا، چیستان، دعا، چهل سرو، هوره، مور، چیز هایی را از زیبایی به ما منتقل کنند که در هیچ کدام از کتاب های بزرگی که هر یک برای ما غولی بودند، پیدا نمی شد.فرهنگ غنی سرشار از آرمان های انسانی، دوستانه ولی شفاهی و به همین جرم بزرگ از طرف کسانی که به زبان ملی ( بخوانید زبان قدرت) می خوانند، می نویسند و می سرایند، آن را فاقد هر گونه ارزش، بررسی و پژوهش می دانند. در حالی که خود آنها به همین جرم ( شهرستانی بودن) سال هاست که به دربار شاهان ادبیات ملی راه نیافته اند و هیچ یک عکس روی جلد یکی از جنگ های ادبی مرکز نشده اند. این درد بزرگ بخشی از روشن فکری ایرانی بوده و هست. مطلق نگری یا زنگی زنگ یا رومی روم، چیزی را دربست خواستن و چیزی را دربست نابود کردن و نخواستن. در حالی که من فکر می کنم، محمد حسین و کسانی چون او آموخته اند که هر پدیده ای را در ظرف زمان و مکان مشخصی با منطق حاکم بر آن پدیده، باید دید و شنید.
تا به خود بیاییم محمد حسین و من ،همراه خیل عظیم مهاجرین محصل به بزرگترین و زیبا ترین شهر روی زمین از چشم ما کوچ کردیم. در خانه های مجردی جا گرفتیم. حالا بزرگتر شده بودیم. دیگر بزرگتر از آن بودیم که دبیری، دوستی کتابی را دزدانه روی دستمان سر دهد و با نگاهی معنی دار یعنی مواظب باش. چه می دانستیم سال ها بعد، هزاران جلد کتاب را باید کول کنیم این طرف و آن طرف ببریم و آخر سر کمر به نابودی همه حاصل عمرمان ببندیم. شب ها و روز های طولانی آتش بلند در پستوی پرتی و برگ های سوخته که از دیوار ها بالا می رفت، با باد همراه می شد و بی مهابا راز برملا می گشت. حالا دیگر باید می رفتیم گویی قرار بود باریکه های آب سرازیر شده به دبیرستان ششم بهمن، به دست ها، چنگ ها و ناخن های جامعه کوچک خود تبدیل شود تا ما را به دیگر جغرافیاها و جریان پر شتاب پیش رو بیاویزد. طولی نمی کشد که نعمت بزرگ مستقل زیستن در نوجوانی چون توفیقی اجباری، نصیب بچه های کوهدشت می شد. با کوله باری از سوال و شوقی سرشار برای رفتن، برای دانستن و برای شدن .
علی رغم اختلاف رشته های مان او ادبیات و در دبیرستان بهار، من تجربی و در دبیرستان تازه تأسیس کورش بزرگ، زندگی با دو گروه متفاوت نمی توانستیم دور از هم باشیم. به زودی سر از وادی هایی در آوردیم که هر کسی رغبت رفتن بدان ها نداشت. فیلم خوب دیدن دیگر برایمان آیینی شده بود که برای به جا آوردنش اگر فیلم خوبی در ابر کوه هم اکران میشد با هم یا تنها برای رفتن یک لحظه هم درنگ نمیکردیم. ساعت ها راجع به سینما که حالا دیگر، قیصر داشت، گاو داشت، تئاتری که ساعدی داشت و .. حرف می زدیم با افراد مختلف بزرگتر از خودمان، آدمک و دیدنش برای ما با صدای فریدون فروغی و آن اندوه عظیم گویی اتفاقی در زندگی شخصی مان باشد ما را تکان داد. برای همین بود که محمد حسین آزادبخت به یکی از فعال ترین اعضای حرکتی به نام تلاش فیلم تبدیل شد که فیلم های مطرح دنیا را در سینما های شهرستان ها از جمله سینما آزیتا در خرم آباد نمایش می دادند. شاید خرم آبادی ها ندانند یا نمی دانستند در لابلای آن آدم ها و آن روز ها ما دو نوجوان کوهدشتی هم می پلکیدیم. محمدحسین آزادبخت نقد فیلم می نوشت. فیلم می فهیمد و ما با هم یک ثاینه هم چیزی را هدر نمی دادیم. با لک لک ها به پرواز در می آمدیم مرغ مقلد برایمان دنیای جدیدی بود دیگر میدانستیم آدمی هست که اسمش فدریکو فلینی است. سرباز، فیلم برجسته ای از نگاه سوسیالیسم شوروی به جنگ و به زندگی و جاده فلینی راهی برای شناختن روزنه هایی که ما را به جهان پیوند می دادند.
ناصر غلام رضایی فیلم ساز سال های بعد در برهه پنجاه اولین گزینه سینمای آزاد کشور برای مسئولیت سینمای آزاد لرستان بود. محمد حسین و من از اولین کسانی بودیم که به او پیوستیم هر چند هرگز فیلمی را جلوی دوربین نبردیم. ولی محمد حسین در آن زمان از مطرح ترین آدم های آن سینما بود ایده ها و نوشته هایش بر بسیاری از ساخته ها تأثیر گذاشت. باز هم کسانی که در سالن شیر و خورشید سرخ خرم آباد ،برای نمایش فیلم های هشت میلیمتری ایران جمع می شدند،این بار دیگر دو جوان کوهدشتی را در جمع خود می شناختند و خیلی از دوستی های ما با اهل قلم و اهل فرهنگ خرم آباد، همان جا شکل گرفت. بقیه ی قصه هایمان را آنجا دنبال کردیم و همانجا هم به میثاق ها ی نا نوشته سوق داده شدیم. آنجا بعضی اسامی تازه داشت گل می کرد. کیانوش عیاری، عبدالله باکیده، زاون قوکاسیان و بهترین اتفاق و خاطره شیرین آن سال ها تحلیل و نقد درست محمد حسین آزادبخت از فیلم زاوان قوکاسیان بود از مستندی شاعرانه ایشان در مورد مسیحیان اصفهان .بعد از این اتفاق قوکاسیان برخاست و چشم های آزادبخت را بوسید و گفت این نزدیک ترین تحلیل به تفکری است که من در باره فیلمم داشته ام. فیلم بسیار کوتاهی که بهروز کسرائیان به نام هبوط ساخت و فیلم موفقی از آب در آمد بیشتر از هر چیز ساخت آن درمدرسه محل تدریس ما در رومشگان و تاثیر محمد حسین آزادبخت بر آن عامل موفق فیلم گردید.
هم کلاس شدن من با سیروس کسرائیان و حسن نقدی در دبیرستان کورش بزرگ و آشنایی محمد حسین آزادبخت با این خانواده از راههای دیگر ما را به برادران خانواده ای دو مادره و پر جمعیت تبدیل کرد که از تأثیر گذارترین خانواده های لرستان در تاریخ این استان و کشور بودند به خاطر هنر و احساسی که توامان در این خانه موج می زد.
این برادری بین محمد حسین و این خانواده را حتماً تا آنسوی پرچین دنبال کرده اید.
حالا دیگر از صمد بهرنگی عبور کرده بودیم. شعر آرش را از بر بودیم. سینمای آوانگارد کشور را مثل کف دستمان می شناختیم. از عقیل عقیل تا آوسنه ی بابا صبحان دولت آبادی را به تاخت آمده بودیم. حالا چیز هایی می شنیدیم از دور دست های پایتخت، قرار بود موتور کوچک موتور بزرگ را به حرکت در آورد. نعمت برادر بزرگتر آن خانه ی پر برادر که محمد حسین هم یکی از آنها شده بود، چیز هایی می دانست که هیچکس نمی دانست. حالا دیگر به اینجا رسیده بودیم. کاش همه ی مسلسل های پشت شیشه مال من بود. فرهاد را در حد شیدایی دوست داشتیم. لای صفحه ای که خوانده بود هزار بار دنبال پچ پچی می گشتیم که گویا کسانی می گویند عده ای را در سیاهکل کشته اند. هرچه بیشتر گوش می دادیم “کوچه ها باریک و دوکونا بستس” … “از صدا افتاده تار و کمونچه مرده می برن کوچه به کوچه”. آنقدر عقب و جلو می کردیم که بر صفحه خط می افتاد و دوباره باید عوضش می کردیم ولی راست بود، عده ای را در سیاهکل کشته بودند.
آشنایی با آن خانه هنر آفرین که آن سالها نقاشی بیشترین رنگ را در آن داشت، باعث شد درست زمانی که خیلی از هم سن و سالهای ما به دنبال مزارع واقعی بودند و در زمین های کوهدشت، چاه می زدند محمد حسین و من در گندم زار ها و مزرعه ی آفتابگردان دنبال خوشه چینی تا بدانیم گوگن کیست ونگوک کیست و اتفاقا گوش ما همانجا بریده شد که ونگوک گوش فلک زده اش را سورپرایز معشوقش کرد. در سیب زمینی خورهای گوگن که نمی شد دنبال نان گشت. واما در سایه روشن رنگ های رامبراند تقدیر ما آرام آرام داشت شکل می گرفت و ما را به عالمی پرتاب می کرد که در کوتاه ترین مدت ممکن همراه با آتلیه ی ونگوک در سر بازارچه زید بن علی خرم آباد دود شویم و به هوا برویم. آنچه باقی ماند با قایقرانان رود ولگا قصد رسیدن به زمین نوآباد کرده بودند وآرامشی در زدن به سینه ی دن آرام ،غافل از خوابی که تقدیر برای همه دیده بود.سرنوشت اجتناب ناپذیر نسل هایی که حاصل بیست و پنج سال پوست عوض کردن سرزمینی بودند که فاقد عنصری به نام آزادی، فاقد ارزشی به نام دمکراسی ،می خواست برود به اوج تمدن جهان، بالاخره خود گور خود را کند وگر نه هرگز تن نمی داد به ده شب گوته در تهران. همه ی شاعران آن ده شب سالها بود برادران بزرگترما شده بودند. به سرعت دیپلم، سربازی دوسال هر کسی به دنیایی دیگر ودمخور با آدمیانی از جنسهای متفاوت که خیلی هم در دو جوان کوهدشتی بی تأثیر نبودند. هر یک در این دو سال دنبال تفاوت های فردی خودمان بودیم تا دوباره دبیرستانی های ششم بهمن کوهدشت به هم برسند هر یک در گوشه ای از این سرزمین با تقدیری جدا زندگی کرده بودند ولی عجیب سرنوشت ها شبیه و نزدیک به هم بود. همه کم یا زیاد دور یا نزدیک برادران تنی و نا تنی همان ها شده بودند که ما از دیرباز برادران بزرگتر خود می دانستیم. چقدر زود چند خانه ی مجردی بچه های ششم بهمن در کوهدشت جای تجمع اینها شد و جای شکل گیری تظاهرات ها و به همین دلیل کوهدشت سه ماه پیش تر از تهران به دست مردم افتاده بود. بچه های دبیرستان ششم بهمن همه بودند ته صف، جلو صف، کنار صف، در صفی دیگر ،ولی بودند و یکی از تأثیر گذار ترین این آدم ها محمد حسین آزادبخت بود. توی همین خانه های مجردی و توی همین مهمانی ها بود بر بام سبز بهار بابا کولی، والیبال، سر چشمه و بحث های داغ و پدری کم حرف که شعله ی نگاه نگرانش آتش دلمشغولی هولناکش را عیان میکرد.نگران فردای بچه هایی که به سختی درس خوانده بودند ،زحمت کشیده بودند و حالا باید برای خودشان کسی میشدند و سری میان سرها در می آوردند.ترسی غریب توام با اندوه آدمی دلسوز که عشق تا مرز پیشگوییش پیش برده است چشمش آب نمیخورد حتی زمانی که بچه ها شادمانه برای لطیف کم سن و سال کف میزدند که اسم سخت و پیچیده ی ماکسیم گورکی را کامل بیان میکرد.گویا این تقدیر تنها محمد حسین و ایرج را نشان نکرده است بلکه گویی قرار است همه ایمن نباشند. این دغدغه های مادر من هم بود در هم میریخت،غمگنانه به رویمان می آورد. چه می کنید؟ کجا می روید؟ این همه کتاب برای چیست؟او هر گاه سر در پستوی تنهای خانه مان مویه می کرد و فکر می کرد تنهاست، من می شنیدم که مرا مویه می کند و دوستانم را ، او در یقین مادرانه اش از همه ی رفتار ما به این نتیجه رسیده بود که مارا با این بیت مویه کند( ار میمانمی ها مه سر رات دی تو نموینم مر دسه برات) او هزار بار برای من و دوستانم در تنهایی های پر از رنج و دردش گیس بریده بود. ما بیش از اندازه در هم تنیده بودیم آهو مادربزرگم، مادرم، خاله ام در خرم آباد، عمویم که خیلی نماند، محمد حسین را گاه از من بیشتر حرمت می گذاشتند و مادر بزرگ او به یادگار عشقشان به من نام پسرکی که جان مادرش را گرفت ایرج گذاشت. گویی می دانستند ( بزرگتر ها خیلی چیز ها می دانند که ما نمی دانیم) . تقدیر مشترک ایرج آبباریکی و ایرج رحمانپور را در گرفتن جان مادرانشان .مادر ایرج کوچکتر با تولد او سر زا رفت ولی من باید از تولدم بیست و دو سال می گذشت تا مادرم را سر زا ببرم و این بچه های ششم بهمن و بیشتر از همه محمد حسین را آزرد. من دیدم که بیشتر بچه های ششم بهمن در مرگ مادرم دست کمی از من نداشتند.همه ی آنها که بی دعوت به عروسیم آمدند.آن دریای بیکران آدم که به یکباره چون کوهی بر ما آوار شد همه بودند هر چند قرار بود نیسان عمو هو را ببریم برای وسیله ها .شوگر، محمد حسین و خودم با رنوی بچه ها عروس را ببریم ولی هیچ چیز دست ما نماند و همه ی کوهدشت خودشان خودشان را دعوت کردند که هیچ کینه ای و هیچ خطی نمیتواند بین آنها فاصله بیاندازد.همه ی شهر آن شب خواهران و برادران من و همسرم شدند.
هنوز مانده است تا از لطیف بپرسم آن شب های هراس که او نوجوان بود، سر راهش به بابا قلی بسته های بزرگ کتابی را ندید؟ که رهگذری در تاریکی با خود برد و در ناکجایی مبهم گم کرد؟ آخر خیلی از عکس های عروسی که محمد حسین گرفته بود ،عکس های بچگی و جوانیم در لای آن کتاب ها بود. خیلی دلم می خواهد یک بار دیگر آن عکس ها را ببینم. علیرضا، محمد حسین، خودم، همسرانمان، جوانی، نوجوانی، بچگی هر کدام در لای کتابی که یا بر باد رفت یا آب با خود برد یا سوخت.
بخش - ۲
سرنوشت چه بازی ها که ندارد،کسی چریک میشود امّا هرگز اسلحه ای بر نمیدارد،هرگز ماشه ای را نمیچکاند،هرگز آتشی نمیگشاید ،اما چنان در جغرافیای خود موثر می افتد که هیچ جا جز حرمت نمیبیند. در مکان های رسمی و غیر رسمی،این یا آن سوی نرده ها،هر جا ،تنها احترام.
چه شده است؟ چه کرده مردی در جغرافیای کوچک که همه انشاء های کودکیش را به یاد دارند. متانت مثال زدنیش را می ستایند. حضورش کافی است تا جمعی احساس امنیت کنند. چه کرده است؟ کم نکرده است. اما دور از چشم تاریخ و دور از دست نوشته ی وقایع نگاران مغرض.
اولین تشکل صنفی معلمین در منطقه کوهدشت به وسیله ی محمد حسین و من و دوستانمان بنا نهاده شد. همه ی تظاهرات ها، اعتصابات، همه ی حرکات اعتراضی توسط محمد حسین آزادبخت، من و دوستانمان هدایت می شد. در سایه ی همان تشکل صنفی اولیه بسیاری از کسانی که در کوهدشت بعد ها به عنوان استاندار، فرماندار و نماینده مجلس انتخاب شدند، مستقیم یا غیر مستقیم تحت تأثیر بچه های دبیرستان ششم بهمن بودند. چه بگویند چه نگویند یکی از تأثیر گذار ترین این مردم محمد حسین آزادبخت بود. اولین نمایشگاه نقاشی در کوهدشت توسط محمد حسین و دوستش برپا شد.اولین اقدام برای داشتن نشریه ای محلی، چه کسی نام مپل را به یاد ندارد؟ بعد آسو و بعد چه کسی به یاد ندارد که چند معلم کتاب هایی را که تازه با مهر یک جوجه کلاغ روانه بازار می شدند، کول می کنند و این طرف و آن طرف می برند؟ چرا کسی بررسی نمی کند توسط چگونه و از طرق چه تفکراتی در کوهدشت هرگز جریانات افراطی شکل نگرفت. علی رغم تفکرات حاکم بر جریانات تند رو سیاسی کشور، چگونه در این شهر از ابتدای انقلاب تا به حال کسی شاهد افراطی گری و هرج و مرج سیاسی در کوهدشت نبوده است؟ چرا دقت نمیشود که ریشه ی این نگرش عقلایی و این میثاق نانوشته میان همه ی نحله های فکری در همان شب های سرد انقلاب نوشته شد که مردمان سخت کوش و صبور شهر بی هیچ غر و لندی عاشقانه جاده های منتهی به شهر و شهر تازه به هم ریخته ی نا امن را پر از طنین گامهای خود کرده بودند و یک دل و یکزبان تنها به دنبال خوشبختی و روزهای روشن برای همه بودند. همه، محمد حسین ، من و همه ی بچه های دبیرستان ششم بهمن را در همه ی آن شب ها و روزها به یاد دارند و لندرور سبز رنگی را که پست های نگهبانی را تدارک میکرد .
چه اتفاقی می افتد که نسلی از پس سالیان محرومیت و محدودیت چنان خود را به روز و همراه با قافله نگاه داشته است که در انتقال مفاهیم و مقولات پیچیده به نسل بعد از خود مهارتی بی نظیر پیدا کرده است. به توانایی دست میابد که دیگران اعجاز او را در کلام در حرکت و در انتقال مفاهیم به سرعت در یابند. فرصت می دهد در کوتاه ترین عبارت و حرکت الگویش را بشناسند. سرفصل ها و آدرس ها را می دهد تا جامعه اش بداند، دیوار برلین فرو ریخته، جامعه ی شوروی از بمبی که در دل خود داشت هزار پاره شده، دنیای سرمایه داری تحولات جدیدی را پشت سر گذاشته و پیش رو دارد و جهان از پس تکان های شدید می رود تا دوباره شکل بگیرد.
او درست کاری را کرده که باید می کرد. راهی را رفته که باید می رفت. این حکم به پیش هستی در شتاب بوده که درست یا نادرست صادر می شده و کسانی صادقانه سربازان اجرای این احکام می شدند برای این است که فاتح ورود به هزاره سوم میلادی، دانیل اورتگا است نه هیچ کس دیگر. او محمد حسین آزادبخت سرزمین خود است و همزاد و هم سن اوست. در جغرافیای مختلف دور و دراز هم وی در جهان کوچک هم سرنوشتی که برای او و من نسخه ای که تقریباً یک جور پیچیده است، روا داری برای همه گردن نهادن به ارزش های جهان شمول که خون بهای آدمند و گنج های بی بدیل بشر، تلاش برای رخنه در فرهنگ هایی که به مرور زمان به خار و خارا تبدیل شده اند. باز کردن راه و رفتن از دل سنگ و” هر شهری ماساواش طوری”.
در آن غروب زمستان کوهدشت که بلند گوهای رادیو ماشین پژو جهانشاه خسروی صدای راستین انقلاب ایران را فریاد زد تا امروز محمد حسین و افرادی چون او کوشیده اند که در ساختن دنیایی برای پذیرش ارزش های جهان شمول دوران ساز موثر باشند. چه بیرون گود چه درون آن، چه نوشتن رمان ها و داستان ها و فیلم نامه های نا نوشته چون مریم نخواب، کژدم، قلمرو ممنوع، اسب ها و آدم ها، یک مشت تمشک، ویریا و بعضی ها مثل تا آنسوی پرچین نوشته یا ساختن و پرداختن موزه ای در یکی از شهر های استان، ساختن کلاژی از زیبایی های از دست رفته که از قضا منافاتی با مدرنیسم ندارند. در همه جا از عناصر آگاه و بی بدیل جغرافیای خود بوده اند. مدیریت استان روشنفکران آن اهل هنر همه به یک اندازه در حق آزادبخت قدردانی و احترام به کار می گیرند. هرچند غبار های کینه فرومی نشینند محمد حسین و همه ی همراهان چون جواهری بر تارک فرهنگ جغرافیای خود می درخشند. چرا می گویم جغرافیای خود، چون بر خلاف تصور کسانی که در حوزه ملی قلم می زنند و می سرایند و می نویسند پرداختن به مسئله ی تاریخ و گذشته یک قوم نه تنها قهقرا و گذشته نیست بلکه محصول قرن اخیر است. اساساً تعریف اقوام، حق و حقوق آنها، زبان های مادری آنها پدیده هایی هستند که دنیای مدرن خود را ناگزیر به موضع گیری در مقابل آن می داند. مسائل بالکان دیروز و حالا در فرانسه، انگلیس و اسپانیا قضایای قومی حرکات حتی افراطی و مسلحانه بشریت را در مقابل حل مسئله ای به نام قوم ها موظف به موضع گیری می کند.
این مقولات تنها بخش کوچکی از روشنفکری یکجانبه نگر و مطلق گرای ما بیهوده و عبث خوانده می شوند که حاصل عدم اعتماد به نفس بخشی از باسواد های زاگراس است بر خلاف کسانی که می پندارند، پرداختن به گذشته جغرافیای خاص که درست پژوهش نشده ،کاری غیر هنری، فاقد ارزش و عبث است. دنیایی که دارد کوچک می شود و پروسه ای که ناگزیر و به صورت قاعده مند پیش روی بشر است، در جوامع مختلف یک شکل و یک نسخه ندارد.هر جا هر جغرافیا، مثل خودش و تنها مثل خودش متحول می شود. از دوره ای به دوره ای نقل مکان می کنند.
هرگز عمومی کردن ادبیات آوردن ارزش های ادبی به صحنه عمومی و دخیل کردن لایه های مختلف جامعه در آنچه پیرامونش می گذرد نه تنها نافی مدرنیسم نیست، بلکه درست در طول و عرض آن و در خدمت آن است. ما چه رمان هایمان را از پس به پیش بنویسیم، چه شعرمان را از پایین به بالا، از چپ به راست، از راست به چپ بنویسیم، هیچ چیز عوض نمیشود. گذر جوامع به دنیای نوتر مستلزم جا افتادن بسیاری باور ها در آن جوامع ورد بسیاری باور های دیگر است. در جوامعی با تاریخ استبداد زده هیچ چیز تنها درحوزه یک زبان خاص و آن هم زبان قدرت عوض نمی شود. پذیرش ارزش های جهان شمول که سر فصل بشر دوستانه اش پایبندی به میثاق های جهانی حقوق بشر است،کلید ورود به دنیای نوتر است که بی آنها هیچ جغرافیایی راه به جایی نمی برد. این ها رمز ورود به جوامع پیشرفته تر و پشت سر گذاشتن فرم های فرو دست تر اجتماعی است. بشر باید با شکیبایی بسیار خود را در حرکت از ابتدا تا کنون ببیند و تحلیل کند.
در یک داد و دهش اسفنجی توده های اجتماعی ارزش داده اند و گرفته اند و در طول این حرکت منزل به منزل قابل تعریف و تشخیص هستند. در هر یک از این ایستگهاها هیچ وقت کاملاً سکون به وجود نیامده است. ایستادنی نسبی و حرکتی نسبی پی در پی و پشت سر هم و گرفتن و دادنی اسفنجی ،هرگز نمیشود گفت از کجا تا به کجا تحت تاثیر این یا آن تعریف فلسفی است. هیچ برهه ای نسبت به برهه های قبل یا بعد خود آنقدر بی ارتباط نبوده است که بتوان به راحتی بر آن نام گذاشت. این درک از مدرنیسم درست اشتباهی است که بشریت یک بار با برداشت بدی که از فلسفه کرد مرتکب شد و چوبش را خورد. در سوئد در یک جمع روشنفکری از این بابت پرسیدم به اتفاق گفتند در ایران باز از این صحبت ها هست؟ بابا اینجا بسیاری از آن آدم ها که برای شما معیار شده اند را نمی شناسند. بسیاری اصلاً تفکرات خود را تغییر داده اند
کسی سرداده آواز کمانچه