ایرج و موسیقی و چند نکته.. / ع.چکاد
اما در کار"موسیقی" این هنرمند دوست داشتنی ضعف هایی هست(با ادب و احترام) که نمی شود و نمی توان دست روی دست تعارفات گذاشت، چیزی نگفت و گفته ها را پشت گوش انداخت و تبدیل به ناگفته کرد و گذشت...وَ اینکه باید بدانیم به یقین بعد از گذشت چند دهه(نه بیشتر) معمولأ دیگر کسی خویش را درگیر این پرسش شخصی نمی کند که؛ آیا این بزرگمردِ یکه دارِ موسیقی و شعر لرستان و فراترش ،تحت چه شرایطی و تحت چه مراقبت هایی کارش را دنبال می کرده است. آن هنگام، دیگر، توجه، در واقع توجه محضی است به آثار ایشان ،نه خودِ ایشان.
- ما باید فرض را براین بگذاریم که ؛ مخاطب کسی است که این هنرمند را نه دیده است و شنیده وَ نه می شناسد بلکه تنها مدرک وَ وسیله ی شناختی که در دست دارد همان موسیقی ایشان است و چگونگی و تأتیر موسیقی ایشان.. (صحبت بنده ازمنظر شعروترانه ی این هنرمند نیست) و براساس به تکرار گوش سپردن به این نوع موسیقی است که همان مخاطب یا شنونده به آفریننده گی ، زیر و بم، ضعف ، قدرت و چگونگی تأثیر آن پی می برد و لذت ها به مذاقش چند چندان می شود... موسیقی، فراتر و کله گنده تر از آن است که اسیر سرپنجه ی هر نوع سروده ای شود . موسیقی خود به تنهایی، یکه دار ، پیشمرگ، علمدار وَ بیان کننده ی تمامی ناگفته هاست..
این جا صحبت از موسیقی بی کلام نیست..
- ..موسیقیِ با کلام؛ باید به گونه ای باشد که هر مخاطبی را، حتا با نفهمیدن تامِ زبان سروده ها و نشناختن هیچ کدام از سازها ، در حد ممکن، درگیر زیبایی خویش کند و ردّی از ردپایش را در ذهن آشنا یا غیر آشنایِ با زبان سروده اش، جا بگذارد..که دربرخی آثار استاد رحمانپور این ضعف ها به مشام و مذاق و گوش برخی مخاطبان می رسد..در برخی از آثار ایشان، اگر سروده و حنجره ی ایشان را از موسیقی اش بردارند یا بگیرند، دیگر موسیقی ای باقی نخواهد ماند و می ماند یک موسیقی ساده ی بومی(محلی) و تکرار همان چند ساز اندک و صداهایی تکراری اما متغیر و چندی پس و پیش شده. و اما اگر همان موسیقی را از حنجره و سروده های ایشان بگیرند(بردارند) قضیه متفاوت می نماید و دیگر گونه، که مخاطب با یک نوع موسیقی خاص و سرشار از موسیقی مواجه می شود. به گونه ای که هر شنونده ای(بومی و غیربومی) در ذهن خود و دایره ی صدا و سروده ی ایشان،موسیقیِ متناسبش را یافته و همراه می کند. یک نوع موسیقی بدون موسیقی اما لبریز از موسیقی. همان موسیقی ای که در دیار گذشته گان زاگرنشین، خود یک نوع موسیقی خاص و پروپا قرص محسوب می شده است. آوازها ، مویه ها، ریتم ها و آهنگای ضربی که در مواقع کاروکوشش ، سور و سوگ حماسه و..بدون موسیقی و همراهی ساز، تک نفره، دو نفره، وَ گاهن به صورت جمعی، بالغ بر چند صدنفر اجرا می شده است. که اینان به حق و به جد، به صورتی خدادادی، به تمام و به صورتی چند نفره، واریز حنجره ی زخمی این بزرگ مرد لرستانی شده اند. وقتی با این نوع حنجره و سروده، مواجه می شویم، گله مندانه،معترض می شویم به این نوع موسیقی به کار گرفته شده،یا همراه شده ی آن صداهای دوردست و معلق در فضای ذهن و ضمیر، ازگذشته گان ما. که در برخی مواقع این نوع موسیقی نه اینکه همراه خوبی نیست و نمی تواند باشد بلکه از گوش شنونده، ذهن شنونده طرد می شود و او را در دوراهی گنگی قرار میدهد. گاهی نیز متفاوت همدیگر به نظر می رسند. (عدم سنخیت)..
- ..سروده و حنجره را در چنته گذاشتن موسیقی، درواقعیتِ موسیقی، یعنی اضافه کردن دو ساز دیگر به ترکیب سازها ،در یک گروه . نه بیشتر ، نه کمتر . هرچند آن حنجره به مانند حنجره ی استاد رحمانپور و امثالش، خود، سرشار از موسیقی محض باشد. ما نباید صدای خواننده و نوع سروده را خارج از موسیقی فرض کنیم . ما باید بدانیم که وجود هرنوع صدایی در اصطلاح موسیقی، خودش به تنهایی یک ساز محسوب می شود اما مهم، خلاقیت ، قدرت چینش و چگونگی چیدمان این ها در کنار همدیگر است.چینشی که موجب آفرینش یک اثر خوب می شود. وَ در این زمینه، هرکه بامش بیش برفش بیشتر . باید تک به تک این سازها در ترکیب گروه ، با دقت خاص و هم خوانی خوبی انتخاب شوند و در خدمت گروه قراربگیرند. یعنی همان احساس موجودیت به آشکار هرکدام از این ساز ها در ترکیب اما تشکیل دهنده ی یک "وجود"باشند . هم درعرض هم در طول..چیزی به مانند زایش یک سروده ی خوب از یک شاعر خوب . زمانی که یک شاعر کلمات را آنگونه که باید، در کنار هم می چیند و با چند تصویر تخیلی به بارش می نشاند، طبیعتأ هر مخاطبی را مغلوب زیبایی خویش می کند . که این مشکل واضح، در بیشتر موارد متآسفانه در موسیقی ما وجود دارد..
- .. بسیاری از دوستان در وادی موسیقی و شعر استاد ایرج رحمانپور دست به قلم برده و نگاشته اند. که در کار نگاشتن بزرگ اند و ستوده . و هیچ گونه یاوه گویی ای نیز در آثار و نوشته های این عزیزان به چشم نمی خورد و غیراز آن نیز نیست که هست . معمولن بیشتر نگاشته ها از منظرسروده ها،حنجره ای زخمی، راوی بودن ایرج و بیدارباش به وقتی(شایدهم دیروقت) که بر خواب سنگینِ کَهفیِ ما دادند، بوده، تا توجهی ویژه به خودِ موسیقی .
گرچه نباید انکار کرد زحمات ایشان (استاد رحمانپور) را در حیطه ی خودِ موسیقی و به دور از واقعیت امر است و شأنِ هنر ، اگر زبان مان لال بر زبان برانیم و نادیده بگیریم تحول بزرگی که در خود موسیقی نیز ایجاد کردند، اما با توجه به زاویه ی دید ایشان از هر زاویه ، حنجره و شناخت حنجره ی خود، سروده های کم نظیر، خلاقیت و نو آوری در هردو زمینه(شعروموسیقی) وَ مهم تر، آهنگسازی سروده های خویش، توقع برخی مخاطبانش را بالا برده اند و این مجال را خواهد داد در این راستا بتوانند سخنی چند برانند . پیشنهادی، نقدی..(همان توجه به خود موسیقی در حد و قواره ی دیگر گزینه های مثبت این هنرمند)، نه بیشتر..
- اولین بار(پیش از اثر خوب"بهارباد وَ بعد ها نیز بعد از "بهارباد")که اشاره ای داشتم به ضعف هایی چند از آثار این هنرمند عزیز و حرف هایی نیز راندم براساس خود "موسیقی" در فضای آثارشان (تکرار میکنم، از منظر موسیقی نه حنجره و سروده های ایشان) با مخالفت بسیاری از دوستان مواجه شدم ،این که نمی شود راجع به یک چون اسطوره ای چنان لقمه هایی گنده برداشت . همان هایی که گاه چنان اسطوره می کنند گاه نیز چنان بر زمین می کوبند که خون از دل و دماغ موسیقی و شعر آن منطقه از بیخِ دل بر می جهد تا چکاد زخمی زاگرس . که ما ، آن لقمه را به هر نحو برداشتیم و به صورت یک دو نوشته نیز ارائه دادیم....
یکی دو نوشته ی کوتاه ؛ اینکه چیزی به نام موسیقی را نه این که به تمام بلکه به بیشتر، به گوش فراموشی سپرده ایم و تشنه و سیراب ناپذیر این گونه سروده ها و حنجره های زخمی شده ایم ،تا خودِ خودِ موسیقی..باید بدانیم که اینان در کنار هم می توانند حرفی برای گفتن داشته باشند. وَ همواره باید بدانیم که موسیقی به خودی خود می تواند تمامی آن ناگفته ها را در خود داشته باشد و بیان کند. بدون هرنوع سروده و حنجره ای. اما صورت دیگرش این توان و قدرت پرداخت را ندارد. اگر هم داشته باشد،کمتر و ارائه اش دشوار تر می نماید. "گاو نر می خواهد و مردکهن". با این حال و دید ، نبود موسیقی، زخم عمیق و بزرگی است که تنهاراه مداوایش تنها خود خودِ موسیقی است..
موسیقی، باید به حدی عصیانگر ، وحشی و سرکش باشد که هرسواره ای توان رام کردنش را نداشته باشد، مگر..
- وَ در این وابستگی و تمایل عمیق ما به شعر تا موسیقی نیز دلایل وافری رد می خورد که چرا مردم آن منطقه از کشور، دیرزمانی است بیشتر زخم های شان را با این نوع سروده ها التیام می بخشند تا نوع و چگونگی موسیقی اش. در واقع مهم شعر و زخم حنجره ای است که در خاطرشان حساب باز کرده است نه موسیقی. زخمی که برگرفته از همان تن های خسته ی آن دیار همیشه زخمی زاگرس است. این زخم ها به حدی عمیق است که چندان مهم نیست به همراه چه سازی و چه نوع موسیقی ای به بار می نشانیم . به حدی عمیق است که خود، در آن سرزمین،نوعی موسیقی به تمام خاص شده است. یک نوع موسیقی زخمی ساده ی زیبا که نیازمند موسیقی ای، همراهی ، همطراز خود است و دیرگاهی است به دنبالش گاه می افتد و گاه بلند می شود. گاه می یابدش . گاه گمش می کند. نوعی موسیقی که به مرور زمان و با تولد بزرگانی چون..سقایی، علاء الدین،ایرج، کیخسرو(معاصران)،گاه سر بر می آرد و سرافرشته میکند تمام ما را و گاه نیز چند گاهی خاموش شده ، به تنهایی، رنج و درد و زخم و ضجه های دلش را بی دلالت موسیقی، دنبال می کند. موسیقی ای که نه به تنهایی، قرار ماندن دارد و نه با یک همراه بی درد(موسیقی ای بی درد) . او در پی کسی(موسیقی ای) غیر از خودش نیست. در واقع در پی نیمه ی گمشده ی خویش است . اگر مکملش را بیابد و تکمیل شود، قیامت به پا می کند. نمونه اش را می توان در آثار استاد رحمانپور و استاد پورناظری به روشنی مشاهده کرد.
"..استادکیخسرو پورناظری توانست شمس بزرگ را درساز تنبور(سازعرفانی آن منطقه، زاگرس نشینان)بگنجاند. در واقع توانست شمس را ذره ذره، گام به گام ، میهمان ساز تنبورش کند و در خود و تنبورش بپیچاند. میهمانی که غریبه نبوده از پیش و اکنون نیز غریبه اش نیست. ساز تنبور را مانند دیگر داشته های ما که در شُرف مرگی تدریجی بود، تولدی تازه بخشید. یک تیر و دو نشان؛ تنبور را در قبای شمس پیچاند(یا بالعکس).اگر تنبور را تنها به زبان بومی آن منطقه محدود می کرد، تنبور،در همان قدوقواره نیز می توانست موجودیتش را اعلام کند. اما کیخسرو، بزرگترین کسانِ متناسب روحیات تنبور را به خانه ی تنبور میهمان می کند . از جمله؛ مولانا جلال الدین بلخی یا همان شمس. کیخسرو با آگاهی تام این دعوتنامه ی تنبور را به" شمس" فرستاد.و این است سر برافراشتگی امروز"تنبور" ما و کیخسرو...اگر ایرج و کیخسرو را در کنارهم به قیاس می آورم.(گرچه در کار هنر قیاس ؟نه، ابدا)، اما این است که ایرج در پی زنده کردن، نگه داشتن و برافراشتن داشته هایی است که در شُرف مرگی تدریجی اند و کیخسرو نیز همانا. اینجا دیدگاه و نوع راه رفتن اینان مهم نیست. مهم آن چیزی است که به وضوح، داریم می بینیم و می شنویم از این عزیزان ..این دو بزرگ، در آثارشان به ما اینگونه نشان داده اند که ارادت خاصی به گذشته ی خویش تا به امروزِ امروز داشته و دارند. وَ ذره ذره ی خاک زاگرس را می توان در نُت به نُت و گام به گام خود اینان و آثارشان بیشتر از دیگر بزرگان امروز ما مشاهده کرد. مهم برداشتن و ارائه دادن است. حال یکی جام و یکی کوزه..که اینان تا به این لحظه، وزین ترین ها را، همان هایی که بیشتر به مذاق مردمان آن دیار خوش می آیند ، برداشته اند.." * برگرفته از؛ نوشته ای از بنده ( اشاره ای به پورناطری ها )
- این نوع موسیقی به کارگرفته شده (در برخی از آثار رحمانپور) به آشکار، پرت از ماجرا و معرکه ی واقعی است که پای حسرت شنونده در این میان از گلیم لذتش دراز تر می شود . موسیقی همانی است که از رگ و ریشه ی همین شنونده زاییده می شود و اگر غیراز این باشد، ناخودآگاه و به مرور زمان، هم خود شنونده از دست می رود و هم موسیقی اش. در همین نوشته اشاره داشتم که؛ به کارگیری این نوع سازها، این نوع موسیقی، نه اینکه از رگ و ریشه ی شنونده نیست اما قامتش کوتاه است. اما سروده ها ،حنجره و بینش ایرج در این میان(میان این نوع موسیقی)بلندبالاتر از آن بود و هست که شنونده را ارضاء کند. زیرا لقمه های ایرج گنده تر ازاین نوع موسیقی است. شنونده، اینجا، احساس می کند، یا موسیقی اش متعلق به رگ و ریشه اش نیست یا ایرجش. برای شنونده، در بیشتر اوقات سرنا ، طبل و سوز و ساز کمانچه،خارج از این مقوله اند. زیرا اینان؛ بیشتر از همه می توانند در کنار ایرج با صدای ایرج ابراز همدردی و شادمانی کنند. اما دیگر سازها،در برخی موارد اندی غریب به نظر می رسند با آنچه ایرج می خواهد جار بزند تمام آن چیزی را که می خواهد. به کارگیری و استفاده از برخی سازهای امروزی، برای متناسب شدن با فضای سروده ، نوع حنجره، انتقال، ضعف نیست. ضعف، زمانی است که مخاطب در دریافت دچار ضعف می شود. مهم انتقال است و تأثیر درازمدتی که بر مخاطبش می گذارد. این تأثیر با استفاده از موسیقی اش بیشتر می تواند ماندگار شود. وقتی یک شنونده نمی تواند به عمق سروده ای در یک اثر موسیقی برسد، بی شک در کار موسیقی اش ضعف وجود دارد. اینان هردو تمام سعی شان برای هرچه بیشتر همین انتقال است و تأثیرش..
موسیقی ای که شعر و حنجره اش(صدای خواننده)در برخی موارد، آنقدر در سطح قرار می گیرد و موسیقی اش در زیر یا همان تحت لوا و سلطه اش(یک نکته از چند نکته)که در ذهن شنونده، نبود همان موسیقی، نمی تواند لطمه ی چندانی به اثر بزند. می شود گفت؛ موسیقی مرکبی می شود رام،برای سواره ای که پیاده هم می تواند این مسیر را به پایان برساند. این ضعف کلانی است در کار موسیقی که در بیشتر آثار موسیقیدانان امروز ما نیز به وضوح به چشم می خورد. عواقب و خلأ اش را(موسیقی)در آینده ای نه چندان دور حس خواهیم کرد و موسیقی ما را با این روال، از صورت سلطان منشی به هیئت برده گی خواهدکشاند. معمولن نوعِ موسیقی است که نوع صدا و خواننده را خلق میکند. نوع موسیقی است که نوع سروده را انتخاب می کند.نه بالعکس. چیزی شبیه آثاری از استاد کیخسرو و ایرج..نمونه؛ به تأثیر صدای علیرضاقربانی در ترکیب"شمس"به خوبی دقت کنید و به غیرش نیز..
اتفاقِ به غیرش نه خطاست و نه جرم. اما به حدی دشوار است که بیشتر آثار ارائه شده،دچار لغزش و نقصان می شوند. زیرا خودِ موسیقی دشوار است . وَ عبور از آن و شکستن این عبور، بسیار سخت تر... نباید در زمان آفرینش، این نکات را نادیده گرفت. باید هرکدام در جایگاه خود، به گاه و اقتضای فضای ایجاد شده، اعمال شوند..
- نه بحث تعصب و تعهد به موسیقی بومی است(گرچه ما چیزی به نام بومی نداریم،آنهم در کار هنر) و نه بحث روی آوردن به موسیقی مدرن یا انکار غیرمدرن است...هرحنجره ای، هر شعری، مهمتر ، هرفضای شعر و حنجره ای،موسیقی خودش را می طلبد. نباید این سه گرینه را محدود به یک گزینه به نام موسیقی محض بومی و به کار گیری یکی دو ساز بومی کرد آنهم صرف تعهد به موسیقی بومی و نوع ساز بومی.با این حال، در پرداخت و ارائه دچار ضعف می شویم. هرگاه در هرزمینه ای، فضا اقتضاء کند باید نوع ساز مقتضیِ فضا را یافت. اگرچه موجود نباشد، باید نوع ساز تجسم شده در ذهن آهنگساز را ساخت و درجایگاهش، همان ترکیب گروه قرار داد..که متأسفانه برخی تنها با ساخت سازهای جدید، با درهم ریختن و آمیزش بیش از ۵۰ ساز در هم،می خواهند وانمود کنند که موسیقی یعنی؛...!! . افزایش تعداد سازها، بدونِ -حرفی برای گفتن داشتن - که نمی شود نامش را گذاشت موسیقی. این وسط خودِ موسیقی و مسئولیتش چه می شود؟(گفت؛ یا نام ات را کناری بگذار یا سلاح ات را..!) گاهی یک سروده ، صدا ،به فراخور زیبایی و زمانش، نیاز به هیچ نوع سازی ندارد - گاهی نیز آن قدر می طلبد و تشنه ی آن صدای گم شده است که در هیچ کدام از سازهای موجود یافت نمی شود و باید به عنوان یک ساز تازه ورود، دست به کار ساختنش شد . نمونه؛ خلاقیت و بروز صداهایی با اشیاء ساده ی دَمِ دست ،دگرگونی و ساختن برخی سازها در برخی از آثار استاد "یانی" و بزرگان دیگر - اثر استاد کیخسرو پورناظری؛کنسرت گروه شمس،بزرگداشت سال جهانی مولانا(ساخت یک ساز جدید و بروز صدای زیبای آن در جایگاه و متناسب با فضا و سروده) حتا به اقتضای شعر، موسیقی، وَ نامِ اجرا،دعوت از نی زنی از قونیه - یا اثر " بهارباد" خودِ استاد رحمانپور؛ با ترکیب و تلفیق صداهای دو جنس مخالف(درهم ریختن و پس و پیش کردن صداها- گاهی نیز در تعقیب هم) وَ به کارگیری دقیق سازها در گروه که مخاطب، خویش را وارد معرکه اش می کند و ناخودآگاه نوعی ساز همراه می شود ، در ترکیب گروه..یا اثرتازه ی بسیار زیبای ایشان(رحمانپور)؛"رارا بِژَن"کار موسیقی این تصنیف زیبا ارائه شده است.....به این"اثر" زیبا باید مفصل و دقیق تر پرداخت که امیدوارم این توان در توان مان باشد).اثری که تمام مرا در خود پیچیده است.

- شعر و حنجره ی ایرج رحمانپور، فراتر از به کارگیریِ این نوعِ موسیقی ای بود و هست که گاهی ، به آشکار گم می شود و موجودیتش را، صرفأ با به همراهی ای انگار تعارف گونه،نه از سرِ یکی بودن ، همطراز بودن و سنخیت، وجود می یابد... این جا ضعف، ضعف ساز و نوازنده ی ساز نیست،نوازنده های گروه، سنگ تمام می گذارند و تمام تلاش و قدرت حس و پنجه ی شان، نزدیک شدن و همراهی است.یعنی همان یکدست بودن و تناسب سه گزینه. نوازنده کار خودش را میکند اما موضوع و ضعفی که در برخی آثار ایشان، برجسته می نماید، همان ضعف سنخیت ، همراهی و هم خوانیِ(هم خونی) نوع ساز با تُنِ صداست، حتا غرابت برخی سازها باهمدیگر در ترکیب گروه، در ساخت یک تصنیف(همان ترکیب بندی سازها..) وَ از همه مهم تر، غرابت اینان با فضای سروده و صداست..
..گاهی کاملن واضح است که خواننده با تغییر مرتب صدا ، زیر و بم کردن ، بالا و پایین صدا، انگار می خواهد خلأ یک یا چند ساز را در گروه پُر کند و موسیقی اش را تکمیل شده به گوش مخاطبانش برساند. آن قدر شفاف، که نبود آن سازها،در ذهن شنونده، هنگام دریافت، احساس می شود. این ضعف ها معمولن در فضای سوگ ، حماسه و گاهأ "سور" ایشان است ...وَ گاهی صدای سوزناکِ یک زخم عمیق - یک عشقِ معلق و دیداری مفقود - که از ریشه، از دوردست ها، گام به گام نزدیک و نزدیک تر می شود و بدون همراهی موسیقی، درواقع بدون پیش و پس موسیقی،آغاز می شود و می خواهد به انجام یا به دیدار برسد. دیداری گاه خوشایند و گاه نیز بدآیند.. گاهی صدای سوزناک یک یا چند ساز، نرم، از زیر به سطح، می تواند پیش قراول یا همراه صدای خواننده باشد و در انتقال، هم سرعت بیشتری ببخشد و هم تأثیر عمیق و ضربه ی محکم تری. گاهی، معرکه داری دوبلِ طبل و تنبک و دف (حتا با به کارگیری برخی سازهای امروزی،متناسب با شعر ، صدا و همخوانی با دیگر سازهای محلی)می تواند ضربات یک زخم عمیق - شکست - پیروزی - عشق را همراه با صدای بمِ خواننده به محشری تبدیل کند و آن تصاویر زیبایِ سروده را به تمام، انتقال بدهد. وَ گاهی نیز آنقدر صدای ایرج، یا هَوار ایرج به اوجِ زخم و درد سوزناکش می رسد که برخی از سازها به واضح پا پس می نهند از این ابراز همدردی...(این نکته همیشه مرا سوال پیچ خود،صدا و موسیقی ایشان می کند که چرا؟..) وَ خلاصه این که بارسنگین بیشترِ این موارد در بیشتر اوقات ، یکه و تنها،بر دوش خودِ حنجره ی ایشان است. منکر نمی شویم که این ضربه ها ، انتقال احساس ها به تنهاییِ حنجره ،زیبا نیست. در صدد انکار قدرت توان پرداخت این سوزها، هَوارهای بی هوارِ ساز، این کش و قوس های حنجره برای بیان هرچه زیباترِ انتقال حسِ یک تصویر از یک سروده، که بی شک قدرتی خاص می خواهد و هوشی بسیار بالا ، نیستیم اما به اعتقاد بنده کافی نیست. آن خلأ، به روشنی احساس می شود . آن تصویر زیبای زنده را به تمام، در ذهن شنونده ایجاد نمی کند. صدای رحمانپور را ، انگار برخی از این سازها)با این نوع موسیقی) توان همراهی نیست و لنگ لنگان و به زور و تعارف سروده و حنجره می خواهند اجرا یا اثر را به انجام برسانند..
- ..ناگفته نماند پرداختن به خودِ حنجره ی استاد، که بارها این نکته را در محفل دوستان نیز اشاره کرده ام، اینکه؛ حنجره ی این شاعر خواننده، خود به تنهایی، ترکیبی از چند ساز است . یک گروه موسیقی است. حنجره ی ایرج، خود، موسیقی تلفیقی است . علیرغم تلفیقیِ موسیقی، تلفیقی از زندگی مردمان دیروز و امروز . و همین دلایل مرا واداشت تا به این نگاشته؛ که سروده و صدای ایرج، نیازمندِ موسیقی ای فراتر از این نوع موسیقیِ به کارگرفته بود، اشاره ای داشته باشم.. اگر فرصتی باشد و توان قلمی، در آینده، با همین شیوه ی ساده ی نگارش، با تکه برداری و ارائه ی نمونه هایی از آثار ایشان،به این نکات اشاره ای خواهم داشت..ایرجی / كه ايرانم / به بالایِ بامِ بلندِ هَوارش / نمي رسد...
- به عنوان یک مخاطب خود را موظف به این کار و به این گفته دانستم، موظف به اینکه نباید وجود ضعف ها را همیشه انکارکرد و درصدد تثبیت همه جانبه برآمد. موظف دانستم که باید به چندی از این نکات اشاره کرد و نوشت. شاید از نوع حنجره ایرجی خلق نشود اما می شود و می توان از نوعِ سرایش، خلاقیت، خودِموسیقی؛ با کلام یا بی کلام، ایرجی دیگر به بار آورد و البته شاید فراسو ایرجی . گرچه دشوار است عبور از این صخره ی پیشانی خورِ سخت اما نباید کوتاه آمد و بسنده کرد . باید چاره اندیشید. استعداد و نخبه، آفرینندگی، برآمدن موسیقی،گاهی خود به خود ایجاد(خلق)می شود،گاهی نیز باید دست به کار شد و فضای اینان را مهیا کرد،شاید خلق شود. باید به این نکات(موسیقی) اشاره کرد، تا با غربال کردن تمامی این نوشته ها، نقدها و بررسی ها ،زیر و رو کردن موسیقی ها و سروده ها ی گذشته تا به امروز ،گونه ای دیگر در این وادی بزاید و افراشته سرمان کند . زیرا با این روال و رویه ای که پیش می رویم ضربه ی سختی در این حیطه( موسیقی) خواهیم خورد و باید به یقین بدانیم که سرزمین خالی از موسیقی یا موسیقی ضعیف، به سرزمین زخم خورده با فضاهای خالی محسوس و ناامیدکننده ، سرزمینی بی روح با مردمانی خالی از عشق، امید، سرزندگی، مردمانی دلسرد و گل کردن احساس های گنگ حقارت، حتا خالی از گفتمان های متفاوت و برجسته ی "من بودن"می ماند...موسیقی که باشد شعر، صدا، خود به خود، خویش را به غلامی اش می پذیرند اما رخ دادن صورت بالعکسش،بسیار سخت است...ما باید بپذیریم و خود بزرگان ازجمله استاد رحمانپور نیز یا با برگزاری نشست هایی به تکرار(نقد ، بررسی ، تحلیل ، چه می شود،چه نمی شود آثار خود ،پیش و پس از خود و این دیار) یا از طرق دیگر، آستین تعهد به این هنر را جدی تر بالا بزنند؛۱- توجهی ویژه به خود موسیقی و فراروی موسیقی ۲- احیای روحیه ی من بعد از خویش در موسیقی ،سروده و فضایِ پیشِ روی این دو...
- توجهی بیشتر به موسیقی و آینده ی موسیقی؛ همان سلطان همیشگیِ مردم آن دیار
که اینجا باید سخت و با تأسف بسیار، هم گله مند بود از اسپانسرهای ما و هم معترض. ما کم نداریم افرادی زاگرسی و از رگ و ریشه ی خود زاگرس،که می توانستند و می توانند دست کم کاری کرده باشند شایسته ی دیارشان و هیچ تحرکی در این زمینه(حتادیگر زمینه ها)نه این که نداشته و ندارند بلکه طرد و تحقیر نیز می کنند این گونه بزرگان ما را . از کاربدستانِ رده ی بالا بگیر تا دست به جیبان همان رده. وَ کم نداریم نخبه ها و استعدادهایی از آن دیار زخمی، در جای جای ایران و غیراز ایران،که یکی پس از دیگری به خاطر همین مسئله و دیگر مسائل حاشیه اش، از دست رفتند و دارند از دست می روند. به واقع، از دست رفتن اینان یعنی؛ از دست رفتن خودِ آنان. یعنی از دست دادن تمام دارایی های آن دیار. این آقایان، نه اینکه نمی دانند، نمی خواهند نیز بدانند. وَ گمان نمی بریم این نکته ی ماندگار! چندان نیازی به توضیح و تحلیل داشته باشد. اگر بود، ایرج ما(همه ی دار و ندارما) و ایرج گونه های ما، که آن قدرها ظرفیت و توان معرکه داری ای بسیار بسیار بیشتر از اینی که هستند، داشتند و دارند، دست به دامان کارهایی متضادِ روحیه ، اندیشه، سلیقه، جایگاه و غیره شان نمی شدند و حرف هایی گنده تر از اینی که هستند برای گفتن داشتند. چیزی که عیان است - چه حاجت به بیان است..
* این نوشته، مرتب و اصلاح نشده است..پراکنده گی ام را ببخشید...
تو نِه مِنِویسِم..دانلود این تصنیف زیبا از استاد رحمانپور؛
https://sites.google.com/site/dnl1aklak/01safareomid.mp3?attredirects=0
کسی سرداده آواز کمانچه